که برای تو باشم
و اقبال خود را با گرمی روح تو بودن بیازمایم.
تجسم حس سرکش من
به هزاران گونه ی گیاه سبز
دردی را دوا نمی کند.
می باید خود را فدا کنم
برای "نیستی" که" هست" خود را
از چشمهایی آب خورده به امانت می گیرد
و مرغابیان نقره بال
زنده زیر آبهای دریا کباب میشوند
تا طعمه ی لاشخوران از راه رسیده نباشند.
خنکی عطشناک این بیگانگی
تا انتهای وجودم را لمس میکند
و بودن ام را تا همیشه تثبیت...
سوارکاران
شومی را از اینجا می برند
و صدای تند نعل ها یشان
بوی گزنده ای
بر پوست فریبای پس از باران بر جا می گذارد.
رهایی دستانم را سور می گیرم
و به شا باش ذوق خنده هایت
چشمانم را فرش راهت ... .
امشب که پایان شود
تنها چند روز تا سفر باقی ست.
آه!
جاده های بی انتها دلربایند... .
(نرگس.ز)