واقعن که... این همه تاخیر؟.سلام به روی ماهتون! هان...؟راستی چه خبر؟هان...؟ماه روئیت شد؟ انوشه برگشت؟... پاییز شده !هوا هم رنگ ...!چه ملاحتی به گونه اش زده اند.این هفت خط که رعشه ی عشق به دل میزند بی گدار!...هان؟ اگر جاش بودم...؟!پاییزیا انوشه؟ هان؟ مدرسه ها باز شده. باید رفت. بچه ها منتظرند.چقدر مرخصی؟نمیدانم هنوز هم که هنوز است وقتی به مدرسه می روم حس یک شاگرد را دارم.حق دارند از سر و کولم بالا میروند.خدا را شکر حداقل حساب هم می برند.شاید زمان می خواهد تا با این دخترهای دبیرستانی کنار بیایم.اینها که نه عشق شان عشق است و نه دشمنی شان دشمنی!تنها برای اینکه جلب توجه کنند به آب و آتش میزنند.آنوقت نگاهی مهربان کافی ست تا قند در دلشان آب کند و ذوق کنند.پاسخ به این همه احساس سخت است نه؟- خاااانم!امروز بد اخلاق شدین!-خانم!اصلن اخم بهتون نمیاد!-خاانم!بامون بیاین اردو...ترو خدا!-خانم!بازم بخندین!-خانم!شما زرنگا رو بیشتر دوس دارین!-خانم!بشون رو ندین. پر رو میشن!- آدم سر کلاس شما خسه نمیشه !_پس چرا درس نمی خونی؟- مگه خانم دوس دخترته خودتو براش لوس میکنی؟..........پایین یک برگه امتحانی:خانم...عزیز!شما که می گویید سختگیر نیستید چرا امروز بی خبر امتحان گرفتید؟لطفن این نمره رو رد نکنید. جبران میکنم.البته می بخشید.کوچیک شما:
هان؟ پاییز؟ که جای خود دارد.هان؟ انوشه؟ اگر جای انوشه بودم به فضا که می رفتم دیگر بر نمی گشتم. شاید چند نفر هم با خود میبردم.البته تا کامپیوتر و فضا هست تخیل باید کرد! مدرسه ها باز شده است...!
نرگس زرد