نرگس زرد درود بر شما روز خوش!

شعر.رمان.داستان کوتاه.شرح حال نگاری.مناسبتها.قصارهاوگلایه ها.....

نرگس زرد درود بر شما روز خوش!

شعر.رمان.داستان کوتاه.شرح حال نگاری.مناسبتها.قصارهاوگلایه ها.....

داستان کوتاه...

دست و دلش باز نیست. به قفسه ی کتاب نزدیک می شود. کتاب را بر می دارد و فالی می زند.دستش را کنار می زند و برای خودش کف می زند. دلش آتشفشان می کند و یک هو احساس می کند که دارد زمین را قورت می دهد. آویشه پایش را توی اتاق می گذارد وکمرش را کج می کند و با دست به پشتسش می زند و به خودش می آ ورد: نا شتا که هیچ . ناهار هم که نخوردی. شام را قدم رنجه نمی فرمایید...؟همه منتظرند! خودش را تکانی می دهد و:هان...؟ یکدفعه بلند می شود و رخت راحتی را می پوشد و لباسهای از کار چرک شده را به رخت آویز کذایی پشت در کهنه ی قهوه ای رنگ آویزان می کند.در صدای قیژ می دهد و... .

    

    همه سر میز شام منتظرش هستند.سعیده هی به سالاد ماستی  ناخنک میزند و تا ته اش را دستمالی می کند.ساقی از حرص اش محکم به ساق پایش می زند و او جیغ اش هوا می رود.آویشه که حواسش خوب جمع است تشر می رود:هیس س ...! ساکت! همه خفه!دارد می آید! مگر نمی بینید آتش پاره ها!

 

     هوا هنوز سرد سرد است. هیچ صدایی نمی تواند درز پنجره ها را پر کند.ملاحت آخر زمستان چیزی از سرما کم نمی کند. می رود سر دستشویی تا دستها یش را بشوید و آبی به صورتش بزند.بوی لزج صابون حالش را به هم می زند.ترجیح می دهد همانجا بماند تا به سر میز برود و بهانه های کلافه آور و ار و نهی کردنها و عشوه های درویشی آویشه و نگاه های شیطنت آمیز دخترکهای تازه به بلوغ رسیده اش را تحمل کند که تا او را می بینند بابا بابایشان گل می کند و مجبورش می کنند تا دست به جیب شود و بعدش دیگر خلاص.

 

     صدای شلیک خنده بلند می شود و ساقی را می بیند که از خنده ریسه می رود خودش را به آنها می رساند و بناچار آویشه را تنگ به آغوش می کشد و او هم صورت ماهش را می بوسد و می نشینند و هیچ نمی گوید.آتش پاره ها کف می زنند و داد و قال راه می اندازند و به سر و کله هم می کوبند.صدای تق و تق قاشق ها بشقاب ها را لیس می زند و همه بی کلمه ای حرف شام را می خورند.

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد