...شمع های این کوچه روشن است
تا مبادا
سرزده ای !
نام پر آوازه ی این قامت خمیده را
نادیده بگذرد...
...
سبز می شود
کف دستهای کوچه با گام کوچک نو نوایی
که از نوانخانه می آید
و با هر گام خسته
سنگینی صدایی در بی رحمی بی صدای این کوچه
فرو می رود..
دستانی آلوده صورتی چرکین و محو شده
خانم! آقا! گل دارم گلهای کاغذی!
......................
باز هم چراغهای تیر برق این خیابان
که روشنی بخش تجلی گمشده ی تواند... !