-
"تابناک من"
پنجشنبه 2 شهریور 1385 01:07
تابناک من بشد دوش از بر من!آه! دیگر در جهان می برم آن رشته ها که بود بافیده ز پهنای امیدی مانده روشن. دیگرم نرگس نخواهد _آنچنان که بود خنده ناک_ خندد روی مانندان گلشن من به زیر این درخت خشک انجیر که به شاخی عنکبوت منزوی را تار بسته می نشینم آنقدر روزان شکسته که بخشکد بر تن من پوست. ای که در خلوت سرای دردبار شاعری...
-
اصطلاحات کاربردی در زبان انگلیسی
چهارشنبه 1 شهریور 1385 20:43
“ Money ” Idiom Meaning Be on the breadline be poor Example : More people in Britain are on the breadline now than thirty years ago spend money like water spend too much , often without thinking about it He spends money like water – I wonder where he gets it . نرگس زرد
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 شهریور 1385 01:53
... دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن از رخنه هایش تنفس می کنیم... ... اگر می خواهی نگهم داری دوست من از دستم می دهی اگر می خواهی همراهی ام کنی دوست من تا انسان آزادی باشم میان ما همبستگی از آن روی نمی روید که زندگی هر دو تن را غرق در شکوفه می کند... ا.شاملو
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 مرداد 1385 12:37
... بر آنچه که دلخواه من است حمله نمی برم. خود را به تمامی بر آن می افکنم اگر بر آنم که دگر بار و دگر بار بر پای توانم خواست راهی بجز اینم نیست... . ا.شاملو
-
"هیچ یک از آنها باز نمیگردد."
دوشنبه 30 مرداد 1385 17:22
این داستانی ست ایتالیایی_اثر نویسندهء معاصر زن امریکایی _آلبا دسس پدس و ترجمهء بهمن فرزانه. ابتدا که شروع به خواندن کردم تا قدری از روزمرگی های گاه آزار دهندهء روزانه فاصله بگیرم احساس کردم فضای داستان و ترس از فاشیسمی که در رمان موج میزند بر اندوه می افزاید. داستان دربارهء چند دختر جوان است که هر کدام از شهر خود به...
-
قصارانه
دوشنبه 30 مرداد 1385 00:25
*زیبایی در فرا رفتن از روزمرگی هاست. (ورنرهنته) *سفر کردن چیزی ست مانند گفتگو با مردم دیگر قرن ها.(دکارت) نرگس زرد
-
قصارانه
یکشنبه 29 مرداد 1385 14:04
*طبیعت تمام شگفتی های پنهان را آشکار می سازد. (شکسپیر) *ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که پیموده ایم می توانیم هدایت کنیم. (اسکات پک) نرگس زرد
-
یک کله ۶۰ هزار تومان...
شنبه 28 مرداد 1385 17:39
آخیش!پس از سه سال و اندی که از ازدواج ام میگذرد و کلی این پا و آن پا کردن بلاخره دو روز پیش طلسم را شکستم و به آرایشگاه رفتم و موهایم را به قولی مش کردم. راستش! اوایل نه خودم نه شوهرم به این رنگ آمیزی تمایلی نداشتیم . او که به قول خودش مرا بکر و خالص میخاست. خودم هم طبیعی بودن را جذابتر میدا نستم. تا به خانه رسیدم...
-
خوشبختی و کامروایی مسیر نیست
جمعه 27 مرداد 1385 01:08
بکوش که تسلیم و خرسند باشی... . در این جهان کسی خوشبخت و کامروا نیست. زمان برای همه کس چیزی ناقص و ناتمام است. چیزی است مبهم و تاریک که عمل را نیز از آن ساخته اند. آری! همه جهانیان از سرنوشت خود ناخرسند و بیزارند. چه تقدیر ملال انگیزی! همه ی خلق در پی خوشبختی، از همه چیز محرومند و افسوس که "همه چیز" را هم مفهوم ناچیزی...
-
چگونگی خلقت فن عشق (5)
جمعه 27 مرداد 1385 00:43
با خنده ای ملموس گفت:" حوایی زاد بیشتر از این که دندانهای تیز تو را بخواهد مهربانیت را دوست دارد." آدمیزاد صدای کلفتش را صاف و سرش را کج کرد و با نگاهی احمقانه سرتا پای او را برانداز.فرشته حاضر بود شرط ببندد کلمه ای از حرفهایش را نفهمیده است.آدمیزاد پیش خودش چیزی را کشف کرده بود و آن این که حوایی زاد نبایستی از او...
-
چگونگی خلقت فن عشق(3)
جمعه 27 مرداد 1385 00:39
این منم که خیر و صلاحش را می دانم و اگر گوش نکند طعمه هزار گرگ (بدتر از خودش) می شود و آن قدر زشت و بدریخت که تو ناز مامانی که هیچ فرشته های بدشکل هم حاضر نمی وشند به او دست بزنند چه برسد که او را ... ." حوایی زاد لجش گرفت و گفت:" چرا پرت و پلا می گویی نفله! خدا کی اینها را به تو گفته؟" فرشته خنده اش گرفت در برابر این...
-
چگونگی خلقت فن عشق(1)
جمعه 27 مرداد 1385 00:37
با نوشتن روی کاغذ وجدان احساس و …آدم گیر میکند. اما به قول عزیزی :"خدا پدر و مادر کسی که کامپیوتر را اختراع کرد بیامرزد که هم بی رو دربایستی جلو می روی و هم آسانتر می نویسی و احساساتت خط خطی نمی شود." به هر حال اینها را می نویسم تا چیز دیگری بگویم.و آن این که از ابتدای خلقت که آدمیزاد گلش خشک شد و نطقش باز و دمش دراز...
-
les nuits(شبها)
چهارشنبه 25 مرداد 1385 11:50
شبها با تو سکوت می کنم و اتفاقهای رنگی زندگیم را با یادت جا می گذارم . من از سکوتهای نتراشیده بلند می شوم و تاب دیدن تو را ندارم با من بمان در اتفاقهای زندیگم که با تو جانی دوباره می گیرند شاید این سرانجام بی خاصیت، ما را به اتفاقی تازه بدل کند و دشواری این سکوت نشکسته به فریادی سبز ... باشد که آهوان سرکش چمنزار حلول...
-
مرگ نازلی
چهارشنبه 25 مرداد 1385 11:45
نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر دست از گمان بدار! با مرگ نحس پنجه میفکن! بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار... نازلی سخن نگفت، سر افراز دندان خشم بر جگر خسته بست رفت *** نازلی ! سخن بگو! مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ست! نازلی سخن نگفت چو خورشید از تیرگی بر آمد و...
-
لبخند چشم تو
پنجشنبه 5 مرداد 1385 02:31
نخستین نگاهی، که ما را به هم دوخت! نخستین سلامی، که در جان ما شعله افروخت، نخستین کلامی، که دل های ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و ، به مهمانی عشق برد؛ پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم چه خوش لحظه هایی که، دزدانه، از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم! چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را به شرم و خموشی-...
-
سرود آنکه برفت و آنکه به جای ماند
شنبه 24 تیر 1385 00:23
بر موجکوب پست که از نمک و دریا و سیاهی شبانگاهی سرشار بود باز ایستادیم تکیده زبان در کام کشیده از خود رمیده گانی در خود خزیده به خود تپیده خسته نفس پس نشسته به کردار از راه ماندگان. در ظلمت لبشور ساحل به هجای مکرر موج گوش فرا دادیم و درین دم سایهء توفان اندک اندک آیینهء شب را کدر میکرد. در آوار مغرورانهء شب آوازی بر...
-
زیستن
جمعه 23 تیر 1385 00:51
مرگ را دیده ام من در دیداری غمناک من مرگ را به دست سوده ام من مرگ را زیسته ام با آوازی غمناک غمناک و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده آه، بگذاریدم ! بگذاریدم اگر مرگ همه آن لحظه آشناست که ساعت سرخ از تپش باز می ماند و شمعی – که به رهگذر باد- میان نبودن و بودن درنگی نمی کند، خوشا آن دم که زن وار با شادترین نیاز تنم به...
-
شبانه
جمعه 23 تیر 1385 00:50
قصدم آزار شماست! اگر اینگونه به رندی با شما سخن از کامیاری خویش در میان می گذارم - مستی و راستی - بجز آزار شما هوایی در سر ندارم! اکنون که زیر ستاره ای دور بر بام بلند مرغ تاریک است که می خواند – اکنون که جدایی گرفته سیم از سنگ و حقیقت از رویا... و آفتاب گردانهای دو رنگ ظلمت گردان شب شده اند، و مردی و مردمی را همچون...
-
بی نام دو
جمعه 23 تیر 1385 00:49
نگاه می شود بهار بهار می شود نگاه من در سکوت تاریک این خیابان غریب جا مانده ام و به سویم می آیند تندیس آشفتگی درختان از یاد رفته با من از بهاری بگو که دست نشانده زمستان نباشد و رقص کودکانه ای که در انفجارهای بالنده تباه نشده باشد من از آسمان به زمین فرود آمدم تا چشم کودکی شب را به عریانی بالغ صبح پیوند دهم و کسی نیست...
-
بی نام یک
جمعه 23 تیر 1385 00:48
دوباره اینجایم و دستهایم را به دور گردنت آویز می کنم غروب که شد به تو خواهم گفت، دستهایم برای چه می لرزند و سراسیمگی عبور اضطرابها از این دریچه تنگ به کجا ختم می شود حرم (Horm )خسته این خواب راحت را با خود به جایی می برم که این آمیزش سخت مهار شدنی نباشد سردم است و سردی دستهایم چشمان باد را رنگ می زند برای آخرین بار از...
-
بزمی دیگر
جمعه 23 تیر 1385 00:39
بالنده میشوم من از "بودن" خویش در صبحی که دیگر با من حرف نمیزند. و اتاقی که در سراشیب این دریای مواج سرنشین خود را گم کرده است. بالنده میشوم من از تصویر خویش در آینه ای که بخش های مجزای آن انواع نور را منعکس میکند و به چشم دل نفوذ میدهد. تابستان که شد چند دست کوچک برای مسافران قطارهای گذرا بلند میشود و "هورای"راستین...
-
آشیانه...
جمعه 23 تیر 1385 00:38
بهار درنگاه تو آوار میشود و دستهای من برای تو آشیانه میبندد. سقف خانه بر پرواز میماند و این آرزوی سبز در چشمان شکار دیوار تار میبندد. میروم تا بخوابم این شب را تا آسودگی هزار و ده شب... . پنجره در شکوه خامش آفتاب سالم و بیدار و پیوسته در خیرگی محزون خویش تابنده میشود و سردی خاک بر گونه اش گر میگیرد. میماند بر این عشق...
-
Mirrors
جمعه 23 تیر 1385 00:36
… In a friend there is a mirror which reflects your defects The shortage of mirrors is the shortage of beauty and fascination it is because of shortage of mirrors if the deformity of the world has exceeded its limits. The glittering of the mirror is due to suffering ... .
-
IMMORTALITY
جمعه 23 تیر 1385 00:35
Because I could not stop for death He kindly stopped for me . The carriage held, but just ourselves and Immortality… . Emily Dikenson
-
جدال آینه و تصویر
جمعه 23 تیر 1385 00:33
دیری است با من سخن به درشتی گفته خود آیا تابتان هست که پاسخی در خور بشنوید رنج از پیچیدگی می برید از ابهام و هر آنچه شعر را در نظرگاه شما به زعم شما به معمایی مبدل می کند اما راستی را از آن پیش تر رنج شما از ناتوانی خویش است در قلمرو "دریافتن" که اینجای اگر از "عشق " سخنی می رود عشقی نه از آن گونه است که تان بکار آید،...
-
پرنده مردنی است
جمعه 23 تیر 1385 00:32
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است . فروغ فرخزاد